تبليغاتX
گوشه های اتاق

گوشه های اتاق

تخصصی شعر و ادبیات

 

 

 

 

 

 

 

 

این روزها

میخواهم کارـ زنانه ای یاد بگیرم

میل های بافتنی مادرم را

بر دارم !

کمکت کنم

با همدیگر

برایم

طنابی ببافیم !

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 15:59 توسط ایوب بخت آزما| |
 

 

 

 

 

 

 

 

روی این صفحه ی سیاه وسفید

بازی ام داد

مثل همیشه ای که رخ تکان نمی خورد

تا نمره ی عینکم خودش را نشان داده باشد

یادم هست دست های من تکان میدادند

دستمالم را که زیر درخت آلبالو

اشک های تو را پاک کرده بودند

درست مثل شکل هجی شده کلاغ

و بالاتر از رنگ سیاه

همین شد که مات پنجره شدم

وقتی از لای میله ها سر نخ را ول کردم

به باد دادم لبخندی را که روی بادبادک بود

بگو 

هی نترس از فرض شاعرانه که دست مالی شده باشد

فقط خودت را بلند کن از روی صفحه

سرباز اولین قربانی بازیست

 

                                                     تابستان ۸۵

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 0:35 توسط ایوب بخت آزما| |
 

 

 

 

 

 

 

تو

روز اول خلقت بود

که خون خدا را توی شیشه کردی

تا زیبایی برای چشم هایت کلمه ی مضحکی باشد

شش روز بعد ـگلی که از دیوارهای جهنم مانده بود

شد من و دو تا چشم کم سو

که هی دنبال تو میگشتند

حالا دیوارها چشم های تو را نقاشی کرده اند

با خون من

و من که هی با اصرار

 خودم را از دست عزراییل در می آورم

و به دست ابلیسی می سپارم

که زیبایی برای چشم هایش کلمه مضحکی است

 

                                                                         پاییز۸۳

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در جمعه نهم اسفند 1387ساعت 0:17 توسط ایوب بخت آزما| |
 

 

 

 

 

خرس دیگری...

نام تو را بر درخت دیگری نوشت

قلمرو تو نهایت ندارد!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 22:37 توسط ایوب بخت آزما| |
 

 

 

 

 

 

برادرم ایستاد

قدش از چوبه دار بلندتر بود

اسمش را خط زدند

و

انگشت ها باغ همسایه را نشان داد!!!!

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:2 توسط ایوب بخت آزما| |
 

 

 

 

آسانسور به سرعت پایین می آید

روح من بالا میرود

پیوسته در خواب های من

تویی 

که کابل ها را قطع میکنی

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:59 توسط ایوب بخت آزما| |
 

 

 

 

 

دستی به گردنم بینداز

کمی با هم بخندیم

دیوارهای این شهر بلندتر از گام های ماست

دستی به گردنم بینداز

با هم گریه کنیم

بالای دیوارها پروانه میشویم

در پیله ای که عنکبوت ها دورمان تنیده اند

دستی به گردنم بینداز

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:57 توسط ایوب بخت آزما| |